+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:43  توسط sadaf
|
(ندایی خواب مرا می رباید قلبم درد می گیرد و چشم هایم باز می ماند او می آید دست مرا می گیرد مرا می برد به آغاز کودکیم ندا یی خواهد آمد و سرانگشتان مرا جوهری خواهد کرد گوش کن می آید از گوشه دلتنگی هایم از پس کوجه های اختناق از کمی آن طرفتر از دلان تنگ معرفت از دست های پینه بسته عاشقی او می آید از وسعت سبز آینه ها از نگاه کمرنگ کودکان از همین حوالی که قلبم درد می گیرد و چشم هایم باز می ماند (××××××××××××××××××××××××××)
سلامی کرم به شما و بازدید کنندکان من صدف و 18 ساله و محمد 13ساله از کویت هستم خدا کنه لحضحات خوشایندی در این وبلاک به سر ببرید قور بان شما (صدف18_q8)و(محمد 13_q8)